سینا جونمسینا جونم، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

کیمیا و سینا

سه روز تعطیلات با گلهای نازم

سلام و صد سلام به شکوفه های قشنگ زندگیم.اول براتون یه سری عکسای موقع تحویل سالو بذارم بعد بریم سر اصل مطلب.   خوب مامانی سه روز آخر هفته رو مرخصی گرفت تا بتونیم با هم حسابی خوش بگذرونیم البته اگه همکارای مهربونم قبول نمیکردن که جای من بایستند امکان نداشت بخاطر همین از اینجا روی ماهشونو می بوسم و ازشون تشکر میکنم مخصوصا فاطمه جون که امروز فهمیدم تنها هم شده ممنونم عزیزم. دیروز صبح بعد از خوردن صبحانه رفتیم بیرون و طبق معمول قطار شادی البته با پارسای نازم .دیروز که حسابی کیف کردین اینم عکساش آخرشم با آقا خرگوشه یه عکس انداختین. امروز صبحم منو شما دو تا فرشته با مامان جون و پارسا شکلاتی رفتیم پارک توحید و ...
9 فروردين 1391

شيشه عطر بهار لب ديوار شكست....

شیشه عطر بهار لب دیوار شکست و هوا پر شد از بوی خدا،همه جا آیت اوست.دیدنش آسان است، سخت آن است كه نبینی اورا . نوروزتان خجسته اميدهاي زندگيم امسال تحويل سال ساعت 8 و 44 دقيقه و 27 ثانيه صبح سه شنبه بود.موقع تحويل سال ما خونه بوديم و بعد از گرفتن عيديايي كه براتون خريده بوديم به قول سينا به دين و بازي(ديد و بازديد ) رفتيم.اول خونه باباجون و بعد از اونم خونه ماماني و هر جا رفتيم شما دو تا فرشته عيدي جمع مي كردين.سينايي كه زود تحويل من ميدادي اما كيميا جونم كيفت همراهت بود و هست و زود جمعشون ميكني و وقتي ميايم خونه شروع به شمارششون ميكني.قربونت برم عزيزكم كه اينقدر حسابگر شدي.توي اين چند روز به شما دو تا جوجه نازنازي خيلي خوش گذشت آخ...
5 فروردين 1391

دلم گرفته، ای خدا

دلم گرفته، ای خدا این روزا هیچکی غیر تو ، درد من ونمی دونه . دلم گرفته، ای خدا حتی صدامم این روزا به ساز من نمی خونه. دلم گرفته ازهمه از این روزای سوت و کور . از این ترانه مردگی، از این شبهای بی عبور. تمام لحظه های دلم زیر هجوم حادثه منتظر یه راهیه تا دوباره به توبرسه . دلم گرفته، ای خدا گریه امونم نمی ده ،چرا دیگه حتی دلم تو رونشونم نمی ده . گناه بی باوری مو ، خودم به گردن می گیرم. اگر نگیری دستامو ، تو دستای غم می میرم . دلم گرفته ، ای خدا واسه رسیدن به تو ،یه فرصت تازه می خوام ...
5 فروردين 1391

سه روز مانده تا آغاز سال جدید

گلای نازم سه روز دیگه سال جدید شروع میشه و سال 90 باتموم خوبیا و بدیهاش داره دقایق آخرشو طی میکنه.امیدورام شما دو تا نازگلم هزاران بهار دیگه رو هم با همین طروات پشت سر بذارین. توی سال پیش در کل عملکردتون خوب بوده و بچه های گلی بودین هرچند بعضی وقتا سر منو بابایی از دستتون دود میکرد اما خوب اقتضای بچه بودنتونه دیگه....   هفته پیش برای من یه ماموریت پیش اومد که رفتم تهران و توی این سفر مثل همیشه بابایی مهربون منو همراهی کرد البته با سینا گلی . خیلی ذوق داشتی چون بار اولت بود که سوار هواپیما میشدی و نمیدونستی چکار کنی   آخه مامانی عاشق هواپیما و پروازی همیشه هم میگی بزرگ که بشم اول میخوام خلبان بشم بعد آقای .... سفر کوتاهی بود اما بر...
27 اسفند 1390

شاپرکهای مامان

گلای نازم بازم چند وقتیه نتونستم براتون چیزی بنویسم.آخه یه کم درگیر تر بودم از این به بعد قراره بابایی هم براتون بنویسه شاید دیگه نوشتنمون طولانی نشه. خوب بریم سر اصل مطلب، یکی دو هفته پیش بارون خیلی شدیدی اومد به حدی بود که تموم خیابونا پراز آب شده بود فکر کنم پنج شنبه دو هفته پیش اونروز بابایی هم مرخصی داشت و همراه شما دو تا وروجک توی خونه بود،ظهر که از اداره اومدم بعد از ناهار شما دوتایی گیر دادین که بریم بند دره آخه داشت نرم نرم بارون میومد،بالاخره با تموم خستگی که داشتم همه با هم رفتیم بند دره بارون می بارید و یه قسمتایی هم مه بود خیلی زیبا بود حالا براتون عکساشو میذارم ببینین.ساعتای سه و نیم چون دختر گلم کلاس زبان داشت برگشتیم اما ج...
29 بهمن 1390

بالاخره برف اومد

صبح روز یکشنبه بخاطر رحلت حضرت رسول اکرم(ص)و شهادت امام حسن(ع) تعطیل بود.البته طبق روال هرسال یا اربعین یا مثل امروز شله زرد نذری داریم.واسه همین هنوز توی خواب و بیداری بودم که ساعتای ٥/٦ مامان جون تلفن کرد و گفت پاشین ببینین برف اومده. منم زود اومدم توی اتاق و به شما دو تا فرشته نازم گفتم بچه ها برف اومده،یهو جفتتون بلند شدین و دویدین طرف پنجره.سینای گلم از شده هیجان یه ریز حرف میزدی و کیمیای نازمم هی میگفتی مامان برم توی حیاط؟ خلاصه با بابایی حاضر شدیم و اومدیم خونه باباجون،که هم صبحونه بخوریم و هم مراقب شله ها باشیم.شما دوتاهم تا تونستین از فرصت استفاده کردین و برف بازی کردید.ساعت حدود ٥/٨ همراه باباجون و مامان جون و عمومحسن و پارسا رف...
4 بهمن 1390

یک جمله جالب از پسرکم

دیروز ظهر متوجه شدیم که یه همسایه جدید داره برای مجتمعمون میاد.سینا جونم شما هم رفته بودی پشت پنجره و داشتی اسباب کشی اونا رو نیگاه میکردی.بعد از چند لحظه تماشا به من گفتی:"مامان چه جالب یه همسایمون لوله کشی کردن و رفتن حالا اینا دارن لوله کشی میکنن که بیان همسایه ما بشن." اینو که گفتی منو بابایی خیلی خودمونو کنترل کردیم که به شما نخندیم اما نشد و قیافه حق به جانب تو عسلک خیلی دیدنی بود .اون لحظه دلم میخواست یه ماچ گنده بکنمت  قربونت برم قند عسل مامانی ...
10 دی 1390

مامان و نازدانه هاش

  امروز صبح از اون روزای به قول معروف دنده چپی شما دو تا فرشته بود و خلاصه حسابی از سر مامان طفلی دود بلند کردین. سینا جونم که از همون سر صبح بنای ناسازگاری رو گذاشته بودی و به هیچ وجه راه نمیومدی ، کیمیا جونمم که طبق معمول همیشه با خونسردی و بیخیالیت منو کلافه کرده بودی . وقتی دیدین که ناراحت شدم هردوتاتون پشیمون شده بودین . پسرکم زود گفتی مامان معذرت اما کیمیای همیشه مغرورم هیچی نگفتی فقط نگام میکردی. دیگه جونم بگه منم ساعت ١٠/٧ شما دو تا رو توی خونه گذاشتمو رفتم خونه باباجون و بازم مثل همیشه مامان طفلیم سنگ صبورم بود و قبول زحمت شما دو تا شیطونو کرد . قربونت برم مامان مهربونم همیشه فکر میکنم اگه من توی یه شهر غ...
8 دی 1390